خرید بک لینک
سلام ای ناله ی احزان
سلام ای درد بی پایان
سلام ای ساده ی تنها
سلام ای روز بی فردا
تو را ارام صدا کردم
میان آن همه فریاد
نگاهت را نگاه کردم
عجب دردی به قلبم داد
به دنبال تو برگشتم
شاید، روی اری به احساسم
برای آن دل ،به چشمان دلت بستم
تو سر بردی به دامانت
منم مجنون و حیرانت
تو و آن غار تنهایی
تو مهتابی خود ماهیی
همان ماهی که تنهایی
همان ماهی که میخوابی به زیبایی
میان روز پنهانی
تو حیرانی
تو میرفتی به احساسم
نمیدانی
که میباختم به دین و این زمین و دار
دلم سرشاااار
به عشقت شد زمانی که خندیدی
مرا دیدی تو فهمیدی
مرا بردی به دنیای خاموشت
مرا کردی هم اغوشت
دلت را به دستان دلم بستی
تو پیوستی
برای ماندن بامن عهد بستی
تورا ماه خودم کردی در اغوشت
منم همپا و هم دوشت
ولی
دردیست دائم بر این دنیا
همین دنیای بی پروا
منم بینا تو هم بینا
نمیبینم عزیزم را
همین فرسنگ فرسخها
همین دوری همین سالها
عجب دردی به جانم داد
توانم در زبانم داد
به احساسو بیانم داد
تورا جاری کنم بر شعر
و این جادوست ، بدون سحر

16/5/95

برچسب: نویسنده: مهسا کریمیان تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 8:01

صفحه بندی